خرید بک لینک
به نام خدا

تقریبا هر هفته به اینجا فکر میکنم. به اینکه برگردم و دوباره بنویسم. میگم هر هفته چون تقریبا هفتهای یک بار میپکم :)) اما اینجا برام شده مثل دوستی که مدتهاس بهش سر نزدی و دیگه از یه جا به بعد روت نمیشه بهش سر بزنی.. صفحه رو باز میکنم که بنویسم.. ولی روم نمیشه.. میگم خب چی بگم؟؟

اما حالا دیگه انگشتهام رو روی صفحه رها کردم تا خودشون بنویسن.. با وبلاگ خودم که دیگه تعارف ندارم :)) 

توی دانشگاه تنهام.. همه رفتن خونه هاشون برای تعطیلات و سوال من از خودم اینه که من اینجا چی کار میکنم؟ همه دفاع کردن و رفتن.. هفته پیش رگباری دفاع کردن.. جز من. 

البته این بار تقصیر من نیست و من دارم همه تلاشم رو میکنم که خودم رو سرزنش نکنم و به خودم این اتهام رو نزنم که "تو همیشه آخرین نفری، چون که از همه بدتری"

یه اتهام جدید پیدا کردم: "تو همیشه آخرین نفری، چون تا لحظه آخر میخوای چیزی که نمیشه درست کرد رو درست کنی" 

همیشه هم دست از پا درازترم.. همیشه! 

خیلی حرف دارم که با خودم بزنم، اما نمیتونم.. حرفام انقدر بزرگ و زیاد شدن که توی قیف مغزم گیر کردن و نمیتونن بیان و تبدیل به کلمه بشن.. هربار که تلاش میکنم بگم، نمیتونم و فقط سر درد میگیرم.. 

بازم روزها رو توی سکوت میگذرونم تا بتونم که یه موقعی تعریف کنم..

پ.ن: من و احسان با هم خیلی خوبیم و خدا رو شکر.. فقط یه عالمه عشق و توجه هست بینمون.. درگیریهای من بین خودم و خودمه.. نسخه کامل فصل چهار پایان نامه باید آماده باشه تا ساعت دو و من باید برم.. 

+ یادت بمونه چه راهی رو داری طی میکنی.. فراموش نکن که بخاطر چی حتا یادت رفته بهار شده.. 

برچسب: نویسنده: نیکا زمانی تاريخ: دوشنبه 6 فروردين 1397 ساعت: 0:02

صفحه بندی