به نام خدا
حس میکنم توی طوفان اتفاقات گیر افتادم و هنوز نتونستم بین خود قبلی و خود جدیدم به توازن و تعادل برسم. یه جورایی خودم از خودم تعجب میکنم و همین افکارم رو بهم میریزه بعضی وقتا. وقتی به خودت میای و میبینی یه نفر شخصی ترین و خصوصی ترین مسائل تو رو الان میدونه، ادبیات بینتون عاشقانه و صمیمانه س در حالیکه قبلا همچین چیزی رو تجربه نکرده بودی، بهم میریزی خب.. ینی میگی عه الان این منم؟؟ اینی که سحر زودتر از خواب بیدار میشه تا مطمئن بشه طرف خواب نمیمونه، اینی که از دیر افطار کردن یکی دیگه غصه میخوره، اینی که همه ش داره ساعتای خواب طرف رو میشمره تا مطمئن بشه کم نخوابیده، اینی که راس هفت و نیم چشماش باز میشه جواب مسیج صبح بخیر بده، این منم؟؟؟ میدونی ینی گاهی شوکه میشم از اینکه میبینم اینجور یکی شدم با یه نفر!! اینجوری بیرحمانه فقط اونو دوست دارم.. البته من الان همه این چیزا رو دوست دارم، از اینکه میبینم یه انسان لایق رو دوست دارم و اونم منو دوست داره خب چیزی فراتر از خوشبختیه بنظرم. اما این بهم ریختگی که گاهی میاد سراغم رو دلم میخواد بتونم مدیریت کنم.
پنجشنبه بلخره بعد از سیزده روز همدیگرو دیدیم و رفتیم انگشتر نشون خریدیم. بعدشم با مامانامون رفتیم امامزاده صالح. من بار اولم بود میرفتم و دوستش داشتم.. حالا اگه بابام اندکی مهربون بشه، شب بیست و یکم هم باهاش میرم اونجا.. من واقعا دلم براش تنگ میشه..
یکی از فامیلامون امروز به رحمت خدا رفت و عقد ما حداقل تا بعد چهلم اون عقب میفته.. اینجوری ما پر پر میشیم فک کنم!!
نمره هام هم یکی یکی داره میاد و بشدت امتحانام و هر چه معدل بود نابود شده.. ینی اینجوری هر چی حساب کردم معدل دوره ارشدم احتمالا میشه زیر 17 و این یعنی خاک بر سرم شده.. سمینار قوزی است بالای قوز و من نمیدونم اشتباه کردم درس خوندم، یا اشتباه کردم ازدواج کردم، یا اینکه فقط بلد نیستم اوضاع رو جمع و جور کنم! :|
کلن فازم الان ار حالت خر کیف اومده تو حالت رو در رو با واقعیت.. هر چی میخواستم این دوره رویایی و خوب رو چیزی خراب نکنه، موفق نبودم و فکر میکنم همین باعث شده سر احسان هم زیادی غر بزنم.. دلم براش میسوزه بنده خدا رو.. همه بار استرسها منتقل میشه سمت اون.. دلم میخواست همسر دلسوز و مهربانی میبودم ولی من هنوز وحشی ام! :)))
منو که دعا میکنید، این همسر بنده خدای مظلوم رو هم دعا کنید، مرسییی :)))
برچسب: بی تو آوارم و بر خویش,
نویسنده: نیکا زمانی