به نام خدا
باز من کارام زیاد شد و هنگ کردم.. بیست و هفتم ارائه سمینارمه و من نتونستم هنوز مطالبم رو جمع و جور کنم. از استرس شبا خوابم نمیبره.. فلج هم شدم در همین راستا و نمیتونم درست تمرکز کنم. پشتیبانم بعد از تموم شدن امتحانا فوکوس کرده روی مقوله سمینار، استادم بهم امید داره و فکر میکنه دستم پره، معدلم این ترم افتضاح شده و من به نمره بالا برای این درس احتیاج دارم و نمیخوام استادم و احسان رو از خودم نا امید کنم.
بعد از دوره داغون کارشناسی، خونواده دیگه کاری به کار من نداشتن.. البته قبلشم چون خوب بودم کاریم نداشتن.. اینکه چه میکنم، میخونم، خوبم، بدم یا هر چی. وقتی با ناراحتی الان میگم فلان درس رو 16 شدم، صدای هار هار خندیدن بلند میشه که بابااااا ما به 8 و 9 عادت داشتیم، الان دو برابر شدی بیا بهت جایزه بدیم.
برای همینه که این استرس جدید "نا امید کردن دیگران از خودم" رو پیدا کردم. آخرین کسی که ازم نا امید شد خودم بودم، که اونم مال خیلی وقت پیشه و من عادت کرده بودم که کلا کسی بهم امید نداشته باشه.
اینجور موقعها که میشه از خودم لجم میگیره که تنبلم، یه رشته سخت انتخاب کردم و توش هم پافشاری میکنم و در نهایت منم و استرس زیاد، سرخوردگی حاصل از ناکامی و یه نصفه مهندس خیی معمولی بودن. بقیه رو میبینم که رشته های آسون میخونن، دانشگاه آزاد و خیلیم خوشحال و موفقن. نمره های خوب میگیرن، پروژه های هلو دارن و در نهایت چون اعتماد بنفسشون تخریب نشده، اتفاقا خیلی جاها هم خوب عمل می کنن.
گاهی به این فکر میکنم که اگه همون موقع که دوم دبیرستان بودم، میرفتم رشته انسانی، بعد یه رشته ای میخوندم تو مایه های روانشناسی، یا اینکه اصن کنکور لامصب زبان رو که دادم، میرفتم همون اسپانیایی دانشگاه تهران رو میخوندم، الان سطح رضایتم از خودم خیلی بالاتر بود. چون مطمئنم که توی اون رشته ها به آسونی آب خوردن میتونستم پیشرفت کنم.
البته اصل حرف من الان سر این نیست که عملا رشته و دانشگاه من بهتره یا رشته و دانشگاه فلانی. حرف من سر رضایت از خویشتن و زندگیه که برای من اومده اون کف قرار گرفته. من واقعا عاشق رشته م هستم و از اینکه وقتم رو براش گذاشتم خیلی خوشحالم. توی دنیا هیچ رشته ای به این اندازه برای من جذاب نبوده و نیست، اما این موفق نبودن همه ذوق و شوقم رو از بین برده.
از نوجوونیام آرزوم این بود که فقط زبان های مختلف یاد بگیرم، هی کتاب بخونم و هی کتاب بخونم، وسایلم رو جمع کنم برم دنیا رو ببینم و بشناسم.. اما هیچ وقت اونقدر شجاع نبودم که حتی یک بخش از این آرزو رو انتخاب کنم.. فکر میکردم من باااااید مهندس بشم، چون مهندس بودنه که خیلی خاص و جذابه. و حالا من این همه سال از عمرم رو گذاشتم پای این درسا، و از آینده م نگرانم. از اینکه نتونم هیچ وقت موفق باشم و یه کار مفید انجام بدم نگرانم.. فکر میکنم تمام این عمر هدر رفته و چیزی توی دستم ندارم. نگرانم از اینکه توی مسیر اشتباهی باشم و این رو متوجه نشم..
شاید وجود همه این حسهای بد تقصیر خود منه و شایدم نیست. در هر صورت دلم میخواست میتونستم یه تغییر بزرگ میکردم، تا همه چی عوض میشد و بهتر می شد. ولی من همونم که بودم، یا حداقل خیلی کم تغییر کردم..
ولش کن اصن.. توکل به خدا :)
پس فردا بله برونه، استرس اون رو هم دارم. در اثر روزه و بیخوابی خیلی لاغر و زشت شدم و این رو از بازخورد همه فامیلامون فهمیدم.. قراره با فامیل احسان روبرو بشم و استرس دارم که چگونه بنظر خواهم اومد. نقطه خیلی روشن همه این روزها و این استرسا، فقط خود احسان عزیز دلم هست. اینکه قراره کنار هم باشیم باعث میشه هر دومون هر کوفتی که پیش میاد رو تحمل کنیم و بخاطر هم خوشحال باشیم.
خدایا مارا ختم بخیر کن از بیخ.. دم شما هم گرم.. دوستم دارم
خیلیم ازت ممنونم برای خاطر همه چیز :)
برچسب: من دنیا اومدم تورو ببینم و برم,
نویسنده: نیکا زمانی